۱۳۸۹/۰۴/۱۹

ملت عشق از همه دینها جداست ،،،،،،عاشقان را ملت و مذهب خداست

دید موسی یک شبانی را براه
کو همی گفت ای خدا و ای اله

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان و مال من

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقدت دوزم زنم شانه سرت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هی هی و هی های من

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آیم برویم جایکت

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان

گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آن کس که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی:های خیره سر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد و تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ی ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر به سرفکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب‌ دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هیچ نظری موجود نیست :

ارسال یک نظر